تبليغاتX
قایق شکسته

قایق شکسته

عشق تنها گلی است که بی نیاز هیچ فصلی بر می آید و شکوفا میشود

تو را دوست دارم...

تو را دوست دارم 

نمي توانم عهد كنم كه تغيير نخواهم كرد ...

نمي توانم عهد كنم كه خلقيات متفاوت نخواهم داشت...

نمي توانم عهد كنم كه گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد ...

نمي توانم عهد كنم كه آشفته نخواهم شد ...

نمي توانم عهد كنم كه همواره قوي خواهم بود...

نمي توانم عهد كنم كه قصوري نخواهم كرد...

اما...          اما...

مي توانم عهد كنم  كه همواره پشتيبان تو خواهم بود...

مي توانم عهد كنم كه  افكار و احساساتم را با تو سهيم خواهم شد ...

مي توانم عهد كنم كه  تو را آزاد خواهم گذاشت تا خودت باشي...

مي توانم عهد كنم كه هر كاري بكني دركت خواهم كرد...

مي توانم عهد كنم كه با تو كاملاً  صادق خواهم بود...

مي توانم عهد كنم كه با تو خواهم گريست و خواهم خنديد ...

مي توانم با تو عهد كنم  كه كمكت خواهم كرد تا به هدفهايت برسي...

اما...                اما....

بيش از همه مي توانم عهد كنم كه دوستت  خواهم داشت و به خاطرت هر مشكلي را تحمل

مي كنم  پس  تو هم اينگونه باش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط پژمان میرجانی  | 

عشق

عشق زيباست اما غم دارد
عشق زيباست اما دل را مي سوزاند
عشق زيباست اما نفسهاي خسته ، ديگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زيباست اما ديوانگي هم عالمي دارد
عشق تار و پود شكسته قلب را جلا مي دهد
عشق قلب بيقراري را طوفاني مي كند
عشق تنها اميد قلب يك عاشق است
عشق مقامي بس عظيم و والا دارد
عشق معناي تمام زندگي يك عاشق است
عشق دل را بيقرار مي كند و چشم را گريان
چشم هايي كه براي عشق ، اشك مي ريزند ، بسيار مقدس هستند
عشق صداي تيك تاك قلب عاشق است
قلبي كه هر لحظه احساس مي كند در حال خاموش شدن است
عشق صداي نبض زندگي است
زندگي و دار و ندار يك عاشق ، در عشقش خلاصه مي شود
اي كاش معناي واقعي عشق را درك مي كرديم
اي كاش هر لحظه اي با عشق نفس مي كشيديم
اي كاش فاصله ها را با رنگ زيباي عشق ، زيباتر مي ديديم
اي كاش عشقي وجود داشت كه هيچگاه از بين نمي رفت
اي كاش تمام عشقهايمان جاودان بود و زيبا
اي كاش زيبايي و پاكي عشق را درك مي كرديم
عشق زيباست به زيبايي و پاكي يك نگاه ساده
عشق مقدس است به تقدس يك قلب عاشق و شيدا
عشق تكان دهنده است حتي اگر يك عشق خيالي باشد
حتي اگر سكوتي بس عظيم در آن نهفته باشد
عشق زيباست حتي اگر تنها يادگار از عشق ، حسرت جدايي باشد
عشق دوست داشتني است حتي اگر زير بار غم عشق ، شكسته شويم
عشق مقدس است حتي اگر رويايي بيش نباشد
اي كاش مي شد حرف يك عاشق رااز نگاهش خواند
و صداي قلب بيقرارش را شنيد
عشق را دوست دارم حتي اگر عاشق بودنم جرمي بيش نباشد
و عشق صداي فاصله هاست

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:31  توسط پژمان میرجانی  | 

تا قیامت

من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط پژمان میرجانی  | 

سفر ایست گاه

قطار می رود

           تو می روی

                              تمام ایست گاه می رود

ومن چه قدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

                         وهم چنان به نرده های ایست گاه رفته

                                                                                        تکیه داده ام!

                                                                                                    قیصر امیرپور

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:50  توسط پژمان میرجانی  | 

سبب

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

کاش بدونی ماتم دنیام
بی تو فقط گریه می خوام
کی می دونه این حسرتا
چه کرده با روز و شبام

تو زندگیم ، یه دنیایی
یه کابوسم ، تو رویایی
یه پاییزم ، تو بهاری
من یه مرداب ، تو دریایی

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

از این گریه چه می دونی
نه دردمی ، نه درمونی
به چه امید می خوای باشی
که پیش دردام بمونی

تو زندگیم ، یه دنیایی
یه کابوسم ، تو رویایی
یه پاییزم ، تو بهاری
من یه مرداب ، تو دریایی

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط پژمان میرجانی  | 

 

Life is like a piano.

White keys represent happiness and love, black ones represent sadness and sorrow but you shoud play both to hear the music of life!

زندگي شبيه يك پيانو است.

كليدهاي سفيد آن، شادي‌ها و عشق و كليدهاي سياهش، غم‌ها و نگراني‌ها است ـ اين هر دو وجود دارند و از آن‌ها گزيري نيست و ـ شما بايد براي خلق موسيقي زندگي، هر دو را بنوازيد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:20  توسط پژمان میرجانی  | 

بی تو مهتاب...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط پژمان میرجانی  | 

دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل: هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت

                                                          سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط پژمان میرجانی  | 

آهنگ رفتن

گفتم: خریدارت منم

گفتی: سخته باورش

گفتم: قسم به عشقمون قسم

گفتی: بمون تا آخرش

گفتم: پا به پای تو راهی میشم توو جاده ها

گفتی: راه ما شده از این به بعد از هم جدا

گفتم: دیوونه نشو  یه خواهشی دارم  بمون

گفتی: دیوونه تویی   آهنگ رفتن رو بخون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:57  توسط پژمان میرجانی  | 

فاصله

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جزء عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:5  توسط پژمان میرجانی  | 

تو نیز انسانی

من از تو بتی ساختم

ندانستم تو خود بتی

تو را عاشق خدایی ساخت

که می ساخت هر لحظه بتی

می ساخت زمین

می ساخت سما

از برش این آب روان

اما نشد آن نگار که می ساخت

با سنگین ترین عنصر هستی

ساخت دلی در تن معشوقه بتی

بت را آنگونه که می خواست بیاراست

معشوقه از این دست

که بود از همه سر

می کرد خدایی ، درملک خدایی

می خواست نهد نامش عشق

هر لحظه کسی می آمد به تماشای نگارش

معشوقه چه سنگین می کرد نگاهش

دید معشوقه چه تنهاست

از هوس آفرید جفتی

معشوقه از سرنسیان گذری بر هوسی کرد

آنگاه که شد نامش انسان

هر لحظه که تاکنون گذشت است

انسان با هوسش دست به دست

می کند خدایی ، درملک خدایی

حال از جفای تو چون نگذرم

که تونیز انسانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:12  توسط پژمان میرجانی  | 

کسی هرگز نمی آید

کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد.

کسی بی شک کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد.

کسی دیگر کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت.

دل از افسانه ها بر کن .

کسی هرگز نمی آید .

مکن دل خوش  به هر باریکه راه خالی مهجور

مبین هر کهنه چرمی را  درفش کاوه رنجور

دل از اسطوره ها بر کن .

و بتهای حریم ذهن را با تیشه اندیشه ات بشکن .

تو خود اسطوره خواهی شد .

اگر باور کنی خود را

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:7  توسط پژمان میرجانی  | 

اگر روزی دلم گرفت...

یادم باشد که فرشته ها قدم های مرا شماره می کنند

یادم باشد که ابرها هم برای من بنای گریستن به پا کرده اند

یادم باشد که پروانه ها گل های امیدم را وسوسه می کنند

یادم باشد که لحظه های وصال شوق رسیدن مرا فریاد می کنند

یادم باشد که ستاره ها حضورم را نور باران خواهند کرد

یادم باشد که خدای من اینجاست

همین نزدیکی ها و من تنها نیستم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 13:31  توسط پژمان میرجانی  | 

سال نو مبارک

رقص این چلچه ها، وین همه آوا ونوا

همه گویندکه: از راه رسیده ست بهار

کاروان گل وزیبایی وشادی در راه

سخت در جلگه پربرف دویده ست بهار

عشق وشادابی و نور ونفس و شور وامید

همه را بهر تو بر دوش کشیده ست بهار

ارمغانی ست که هرسال به ایثار و نثار

مهربانه سرراه تو چیده ست بهار

بیدبن غرق جوانست و به رقص آمده است

از درو بام و هوا بس که شنیده ست بهار!

خیز وآغوش در آغوش لطیفش بگشای

روح هستی ست که جان بخش وزیده ست بهار

چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند

خواب های شکرین بهر تو دید ه ست بهار.

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:50  توسط پژمان میرجانی  | 

با توام

میان من و خورشید

گنجشکانی هستند

که حرف می زنند

          حرف می زنند  

می پرند

ازین شاخه

به آن شاخه

و

من وخورشید

همچنان

به هم

نگاه می کنیم

و نگاه می کنیم

  و نگاه می کنیم...

و این خورشید است

 که غروب می کند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط پژمان میرجانی  | 

خلوتی با آسمون

چته آسمون دوباره

کم آوردی باز ستاره
اشک نریز اخماتو واکن

به خدا فایده نداره

می گن اشک اگه بریزی

سبکت می کنه اما

اونی که گذاشته رفته

کی ما رو به یاد میاره

انقدر بارون می ریزی

به تو شک می کنه مهتاب

که دیشب بوده تابستان

ولیکن امشب بهاره

دلتو بزن به دریا

تا بشی تنهای تنها

یا شاید خدا بخواد و

بکنه بهت اشاره

اگه اون یکم دوست داشت

بی خداحافظی نمی رفت

دعا کن خدا تلافی

سر قلبش درنیاره

اگه بی وفا نبود که

واسه تو عزیز نمی شد

اونی که بشکنه اما

بمونه اون موقع یاره

آسمون دیگه تموم کن

گریه رو فقط دعا کن

که خدای آسمونا

هیچ روزی تنهاش نذاره

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:22  توسط پژمان میرجانی  | 

حسرت

شهر کوچه پر از اسفندای دونه دونه شد

لقبم مجنون بود و به تازگی دیوونه شد

کوچه رو با اشکای گرم خودم شسته بودم

دیگه از دست همه به جز خودت خسته بودم

مژه هام کوچه مونو حسابی جارو کرده بود

رو لبا ترانه ی راس راسی بر می گرده بود

گلدونا پر بودن از گلای لادن و عروس

همه جا پیچیده بود ترانه ی مرا ببوس

با یه دسته گل بودم منتظره اومدنت

چقدر دیر شده بود اما برای دیدنت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:35  توسط پژمان میرجانی  | 

پرواز

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:38  توسط پژمان میرجانی  | 

زمونه

چشمش افتاد به من و همونی که می دونی شد

بذا راحتت کنم یعنی دلم دیوونه شد

دل من که عمری رفته بود سراغ زندگیش

به بیابون زد و دنبال چشاش روونه شد

اون تا دید دیوونشم دیگه بهم نگا نکرد

عاشقیم برای رفتنش.واسش بهونه شد

گفتم این تیر نگاتو.توی قلب من نزن

دیگه قلب من واسه تیرای اون نشونه شد

روزا تو خیابونا آواره نگاش شدم

شبا هم بیابونا واسه غریبیم خونه شد

دیگه مطمئن شد اون که من گرفتارش شدم

عشق من از اونایی که تا ابد می مونه شد

یه شب اما واسه ی همیشه رفت یه جای دور

چون نگفت کجا می ره. باز تقصیر زمونه شد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط پژمان میرجانی  | 

کی میگه؟

کی میگه من تو رو خیلی دوست دارم؟

کی میگه من به تو وابسته شدم؟

دیگه اصلآ نمی خوام ببینمت

به خدا قسم ازت خسته شدم

کی میگه جادوی حرف تو شدم؟

کی میگه چشمای تو گولم زده؟

جراتم خوب چیزی اگه باشه

راس بگه هر کی که اول اومده

کی میگه شعرای من مال توان...؟

کی میگه هلاکتم/دیونتم؟

هر کی گفته اشتباه کرده بدون

من یه عابر از کنار خونتم

کی مگه منظورم از زیبا توئی؟

کی میگه نباشی من دق می کنم؟

یعنی اینقدر دیوونمکه می شینم

واسه امثال تو هق هق می کنم

کی میگه دلم می خواد پیشم باشی؟

کی میگه می شه من و تو ما بشیم؟

کی میگه هدف بهم رسیدنه/

ما فقط یه راه داریم.

جدا بشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 3:36  توسط پژمان میرجانی  |